X
تبلیغات
رایتل
مصطفی قهرمانی(خبرنگار)
>
 
نوشته شده توسط : مصطفی قهرمانی
دلنوشته/مصطفی قهرمانی


محمدجان،به کجا چنین شتابان...؟


وبلاگ مصطفی قهرمانی(خبرنگار): تو همچون عاشقی بی قرار، دنیای ابدی را به دنیای فانی ترجیح دادی و به سوی مهربان ترین مهربانان پر کشیدی و رفتی و با رفتنت، نامت را در میان عاشقان مدافعان حرم ثبت نمودی؛شهید مدافع حرم محمدبلباسی...
 به گزارش وبلاگ مصطفی قهرمانی(خبرنگار)،مصطفی قهرمانی خبرنگار حوزه دفاع مقدس،دلنوشته ای را تقدیم شهید مدافع حرم محمدبلباسی نموده است که آن را با هم می خوانیم:

بسم رب الشهدا و الصدیقین
چه بگویم...؟ دیدگانم از دیدن زلف نگاهت عاجرند و افسوس ای کاش ها را می خورند.به راستی ناگهان چقدر زود دیر شد و تو همچون عاشقی بی قرار، دنیای ابدی را به دنیای فانی ترجیح دادی و به سوی مهربان ترین مهربانان پر کشیدی و رفتی و با رفتنت، نامت را در میان عاشقان مدافعان حرم ثبت نمودی؛شهید مدافع حرم محمدبلباسی...

 

چقدر سخت است از تو نوشتن... از تویی که معنی دویدن و رسیدن را تعبیر کردی.اکنون با احساس تمام پروانه صفت ها، برای تویی می نویسم که از میان ما رفته ای و در رکاب سالارشهیدان(ع) و در صف یاران ثارالله(ع) هستی و افتخاری بزرگ همچون دفاع از حرم بی بی دو عالم را در کارنامه داری. برای تو می نویسم، به این امید که دفتر قلبم را ورق بزنی و گوشه ای از آن را بخوانی.

تا قبل از شهادتت می پنداشتم که نوشتن از شهدایی که آنان را ندیده ام سخت است و از شهیدان تصویری می دیدم که گاهی از مقابلشان عبور می کردم؛ اما تو را دیده ام و تو اینک شهیدی و من باید از تویی بنویسم که عمری    قطره های اشک چشمانت را نثار راه شهیدان گمنام نمودی و اکنون پیکرت گمنام در آن سوی آفتاب است.

خادم الشهدایی برایت بس نبود که می خواستی جزو شهدا باشی؟ مسئول راهیان نور مازندران برایت بس نبود که می خواستی خود راهی نور باشی؟ کربلاهای ایران برایت بس نبود که می خواستی در رکاب صاحب کربلا باشی؟نوکری زائران حسینی برایت بس نبود که می خواستی خود زائر حسین(ع) باشی؟...   

برادرم، محمدجان... به کجا چنین شتابان...از همین حالا دلتنگ آن لبخندها و نگاه های چشمانت هستیم، چشمانی که دریایی پرتلاطم و خروشان عشق را در خود جای داده بود و تو به عنوان تک سوار قایق عشق در این دریای بی پایان، آنقدر پارو زدی تا به بی پایان رسیدی. تو در دریای نگاهت، آنقدر شنا کردی تا به سفینه النجات رسیدی چرا که می دانستی «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة» و آیه 169 سوره آل عمران را بار دیگر معنی کردی:

«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» و هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند مرده اند ، بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی داده می شوند.

زائرسرای کربلا در خرمشهر را به یاد داری؟همانجا که با عشق و علاقه ساختی تا میعادگاهی برای زائران کربلاهای ایران باشد. آنجایی که وقتی قدم در آن می گذاریم، بوی تو را استنشاق می کنیم و هنوز در و دیوارش بوی تو را می دهد. بوی خادم الشهدایی تو را می دهد و هنوز یادآور همان روزهایی است که کفش زائران شهدا را واکس می  زدی...اردوگاه شهید باکری خرمشهر یادآور روزهای حضور توست،روزی که در اختتامیه دوازدهمین جشنواره سرزمین نور، سربلند یازهرا(س) بر پیشانی ات بستی و به عنوان یک موتور سوار بی سیم چی،ایفای نقش نمودی تا یادآور روزهای هشت سال دفاع مقدس باشی.
محمدجان. به کجا چنین شتابان؟ ما عاشقان راهیان نور عهد کرده بودیم که تا آخر در کنار هم باشیم و لحظه ای را از دعوت جوانان به سرزمین نور بر نداریم و چه زود دلتنگ آقایت شدی...چه زود دانستی که باید بروی تا حرم حضرت زینب(س) بی مدافع نباشد، چه زود رفتی و فقط آخرین نگاه و لبخندت را به یادگار گذاشتی.

کاش بودی و برایمان معلمی می کردی، از حال و هوای عشق و عاشقی می گفتی،اینکه چگونه عاشق ثارالله(ع) باشیم و چگونه در دفاع از حرم حضرت زینب(س) جان دهیم. تو در دفاع از چنین حرم مقدسی جان دادی و چند ماه بعد از رفتنت بود که دخترت زینب به دنیا آمد تا با الگوگیری از بی بی دو عالم، از عاشقانی بگوید که به عشق حسین(ع) از جان و مالشان گذشتند و رفتند تا دوباره تجلی گر پیروزی خون بر شمشیر و نفاق باشند و عالم بداند که:

ذوالفقار حیدریم یکباره طوفان می کنیم
پایگاه کفر را با خاک یکسان می کنیم
خدشه ای وارد شود بر مرقد آل علی
کربلا را تا مدینه بیت الاحزان می کنیم


و بعد از رفتن تو، همسربزرگوارت از وصال تو به سالارشهیدان(ع)، نماز شکر به جا آورد و مادرت گرامی ات گفته که هرگز از خداطلب بازگشت پیکرت را نکرده است، چرا که تو را در راه خدا داده است و هدیه ای که داده را پس نمی گیرد ویادگارانت  فاطمه، حسن و مهدی هم ادامه دهنده راهت هستند، راهی که به نور ختم می شود و در تلالو نور معنی پیدا می کند و داستان حماسه سازان و راست قامتان تاریخ همچنان ادامه دارد...


تاریخ انتشار : سه‌شنبه 16 آذر 1395 | نظرات (0)
 
   
نوشتن را با نگارش انشایی در کلاس دوم راهنمایی آغاز کردم؛ معلم گفت درباره داستان "پهلوان نه قهرمانی" انشایی بنویسیم و من در وصف "پوریای ولی" یکی از بزرگترین پهلوان ایران انشایی نوشتم؛او قرار بود با یک کشتی گیر مسابقه بدهد اما به دلیل خوشحال کردن دل مادر رقیبش، جوانمردانه بازنده میدان کشتی می شود. معلم انشاء از همکلاسی هایم خواست تا تشویقم کنند و همان تشویق،جرقه ای برایم بود و شعر این داستان را در ذهنم ماندگار کرده است: گر بر سرنفس خود امیری مردی، برکورو کر ار نکته نگیری مردی، مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ی بگیری مردی