>
 
نوشته شده توسط : مصطفی قهرمانی

یادداشت مصطفی قهرمانی به مناسبت روز خبرنگار 


خوابی که برادر شهید را مجبور به مصاحبه کرد/ 


درخواست شهید حاج داود کریمی از یک خبرنگار


خبرنگار سرویس راهیان نور خبرگزاری بسیج گفت: مصاحبه با خانواده سردار شهید حاج داود کریمی یکی از دغدغه‌های ذهنی‌ام بود، چرا که حاضر به انجام مصاحبه با من نبودند اما یک خواب باعث شد که برادر شهید خودش با من تماس بگیرد و راضی به مصاحبه شود.


لینک این  یادداشت در پایگاه اطلاع رسانی دانا

لینک این یادداشت در شهید نیوز 

لینک این یادداشت در خبرگزاری بسیج 

لینک این یادداشت در شهدای ایران

لینک این یادداشت در پایگاه اطلاع رسانی کوله بار

لینک این یادداشت در پایگاه اطلاع رسانی فاطمیون

لینک این یادداشت در سایت سپاس


 به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از کوله بار، "مصطفی قهرمانی" خبرنگار سرویس راهیان نور خبرگزاری بسیج در یادداشتی به مناسبت روز خبرنگار نوشت: در جامعه افرادی وجود دارند که قلم به دست گرفته و مسائل مختلف جامعه را به رشته تحریر درمی آورند. این قشر از افراد در بطن جامعه هستند و مسائل گوناگونی که مردم با آنها درگیرند را در رسانه‌های جمعی منعکس می‌کنند تا مسئولان برای رفع آنها قدم بردارند اما خبرنگاری در حوزه دفاع مقدس، کار سخت و مسئولیت سنگینی به دوش خبرنگار می گذارد، چرا که مهمترین رسالتش ترویج فرهنگی ایثار و شهادت به نسل هایی است که چیزی از جنگ ندیده اند و آنقدر یک خبرنگار حوزه دفاع مقدس باید تاثیرگذار باشد که نسل های امروزی با قرائت متن ها و گزارش ها،خودشان را در آن روزها احساس کنند و برای ادامه راه آن عزیزان قدم های بیشتری بردارند.
 
بنده به عنوان خبرنگاری که سال 84 کارم را از روزنامه همشهری محله 19 و 16 آغاز کردم و 10 سال سابقه در حوزه دفاع مقدس قلم زده ام، گفتگو با خانواده شهدا و جانبازان را یکی از بهترین خاطرات دوران خبرنگاری خود می دانم، چرا که هر کدام از این خانواده ها درسی به من دادند که اگر به آن عمل کنم، قطعا در مسیر شهدا قدم خواهم گذاشت. 
 
همیشه حس و حال معنوی خانواده های شهدا و به خصوص پدر و مادران شهدا برایم ستودنی بود و از میان شهدای دفاع مقدس، با اتفاقاتی که برایم افتاد، نام شهیدانی همچون سیدمحمدصنیع خانی، شهید رضا قائمی، شهید حاج داود کریمی و شهید سعید جانبزرگی از شهدای محله خانی آباد و یافت آباد تهران برایم ماندگار بوده است.
 
چندسال پیش تصمیم گرفتم درباره زندگینامه شهید حاج داود کریمی (از شهدای محله خانی آباد تهران) تحقیق کرده و مصاحبه‌ای با خانواده‌اش داشته باشم اما برادرش مصاحبه نکرد. ما با اکثر دوستان و همرزمان این شهید مصاحبه کرده بودیم اما خانواده اش اصراری به مصاحبه نداشتند.مایوش شده بودم که بعد از یک هفته، یکی از برادران شهید حاج داود تماس گرفت و گفت که حاضر به مصاحبه است و به دفتر کار ما خواهد آمد. او و خواهرش به دفتر کار ما آمدند و بعد از پایان مصاحبه، برادر شهید گفت که اشتیاقی به انجام گفتگو نداشته اما شهید حاج داود کریمی به خوابش آمده و گفته بود: «چرا با تو تماس می گیرند برای  انجام مصاحبه نمی روی؟ برو و مصاحبه کن.» همین باعث شد که برای مصاحبه بیاییم.
 
این اتفاق بزرگ، یکی از بهترین خاطرات شیرین من در این سالها بوده و همین موضوع باعث شد که با افراد زیادی در خصوص زندگی این سردار شهید مصاحبه بگیرم. آنقدر غرق در خاطرات شهید حاج داود کریمی شده بودم که یک شب به خوابم آمدگفت که با خواهرش هم مصاحبه ای بگیرم. به او گفتم که مصاحبه را گرفته ام اما باز اصرار به این کار داشت.از خواب که بیدار شدم، باخودم گفتم که لابد فکر و خیال های زیادی از  این شهید باعث شده این خواب را ببینم و می دانستم که حاج داود یک خواهر بیشتر نداشته و مصاحبه اش را هم تنظیم کرده بودم؛ تا اینکه یک ماه بعد که با خواهر این شهید تلفنی صحبت می کردم، ماجرا را در میان گذاشتم. گفت که حاج داود جز من خواهری نداشته اما یک نفر بود که همانند خواهر قبولش داشت. خیلی کنجکاو شدم که بدانم کیست و در صورت امکان، خواسته حاج داود را عملی کنم اما خواهر شهید عنوان کرد که او یک ماه گذشته به رحمت خدا رفته است. اتفاق عجیبی بود که همیشه در حسرت ماندم که چرا نتوانستم خواسته این شهید را عملی کنم اما با انجام بیش از 25 گفتگو از همرزمان و دوستان و خانواده شهید، تلاش کردم زندگی این شهید را نمایان کنم.
 
یکی دیگر از خاطرات من مربوط به مصاحبه با خانواده شهید سعید جانبزرگی (از شهدای محله یافت آباد تهران) است. روزی که از همسر شهید سعید جانبزرگی دعوت کردیم به روزنامه همشهری محله 16 بیاید. همسرش می گفت که دیشب شهید جانبزرگی به خوابم آمده و خوشحال بود. خوشحالی او باعث شد که امروز خودم را به اینجا برسانم. ماه‌ها بعد با اصرار مدیرمان، با یکی از همکارانم برای انجام یک مصاحبه دیگر به منزل شهید رفتیم.همسر شهید می گفت شب گذشته خواب دیدم که شما به منزل ما آمدید و  شهید سعید جانبزرگی با میوه از شما پذیرایی می کند و همراه شما یک فرد میانسالی هم بود.
 
 
ویژگی‌هایی که این همسر شهید می گفت، شباهت زیادی به ویژگی مدیرمان داشت. همیشه برایم سوال بود که آن فرد میان سال چه کسی می توانسته باشد؟ چند ماه بعد از همسر شهید دعوت کردیم که به دفتر کارمان بیاید. او با دیدن مدیرمان، گفت که همین فرد را در خواب دیده بوده و این در حالی است که تا به آن روز، هرگز مدیرمان را ندیده بود. این اتفاق هم یکی از خاطرات بنده در دوران خبرنگاری ام بوده که همیشه برایم ماندگار باقی مانده است.
اصل مطلب اینکه شهدا ما را نظاره می‌کنند و امیدوارم با قلم زنی در مسیر و سیره شهدا، بتوانم قطره ای از رشادت هایشان را به نسل های امروزی و فردا بازگو کنم.

 
انتهای پیام/خ

تاریخ انتشار : دوشنبه 19 مرداد 1394 | نظرات (0)
 
   
نوشتن را با نگارش انشایی در کلاس دوم راهنمایی آغاز کردم؛ معلم گفت درباره داستان "پهلوان نه قهرمانی" انشایی بنویسیم و من در وصف "پوریای ولی" یکی از بزرگترین پهلوان ایران انشایی نوشتم؛او قرار بود با یک کشتی گیر مسابقه بدهد اما به دلیل خوشحال کردن دل مادر رقیبش، جوانمردانه بازنده میدان کشتی می شود. معلم انشاء از همکلاسی هایم خواست تا تشویقم کنند و همان تشویق،جرقه ای برایم بود و شعر این داستان را در ذهنم ماندگار کرده است: گر بر سرنفس خود امیری مردی، برکورو کر ار نکته نگیری مردی، مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ی بگیری مردی