X
تبلیغات
زولا
مصطفی قهرمانی(خبرنگار)
>
 
نوشته شده توسط : مصطفی قهرمانی

داستان شماره 2 / فروش


 کلیه برای نجات زندگی مادرم...



وبلاگ مصطفی قهرمانی(خبرنگار): دکتر بعد از گرفتن جواب آزمایش، می گوید که مادرتان سرطان ریه دارد و دلیل مشکل تنفسی او هم همین است. دنیا جلوی چشمانتان تار می شود. نمی دانید چه بگویید... خشکتان می زند.عرق در پیشانی تان حلقه می زند و متعجب فقط دکتر را نگاه می کنید. دکتر دوباره حرفش را تکرار می کند اما هنوز امید دارد که مادرتان به شرط عمل جراحی، می تواند به زندگی اش ادامه دهد چون مشکلش یه چیزی شبیه به سرطان ریه است. از او می پرسید هزینه  درمانش چقدر می شود؟ در جواب می گوید:30 میلیون تومان...


  

برگه های آزمایش را برمی دارید و از اتاق دکتر خارج می شوید. مادرتان در راهروی بیمارستان نشسته و منتظر است تا جواب آزمایش را از شما بشنود. دکتر از او خواسته بود که داخل اتاق نرود. شما نمی دانید که چه جوابی به مادرتان بگویید تا از زندگی ناامید نشود. مادرتان دوباره از شما سوال می کند اما نمی دانید چه بگویید؟ مادرتان از روی رنگ پریده صورتتان، به شک می کند اما برای اینکه تابلو نشوید، به او می گویید که فقط مشکل تنفسی دارد و باید عمل شود اما از هزینه  اش حرفی نمی زنید. به راه می افتید تا به خانه بروید. صاحب خانه طبق عادت همیشگی اش به دلیل عقب افتادن اجاره اش، جلوی درب خانه تان ایستاده و منتظرتان است. با دیدن شما به سویتان می آید و اجاره اش را می خواهد. مادرتان از او دوباره مهلت می خواهد اما صاحب خانه زیر بار نمی رود.کمی عصبانی می شود. دوست دارید که جلو بروید و خفه اش کنید اما از طرفی هم به او حق می دهید. صاحب خانه بعد از کلی جر و بحث با شما و مادرتان، تا آخر هفته به شما مهلت می دهد که اجاره اش را پر داخت کنید. به داخل خانه می روید. مادرتان از شما می خواهد که به اتاق بروید و درستان را بخوانید، چون یک هفته دیگر امتحان کنکور دارید. اصلا حوصله درس خواندن ندارید. مدام نگران هستید. فکر اجاره خانه و بیماری مادرتان و هزینه درمانش فکرتان را مشغول کرده است. بعد از فوت پدرتان، مادرتان با خیاطی و شستن لباس های همسایه ها خرج خانه را تامین می کند و شما تنها فرزند خانواده هستید. پدرتان معتاد بود و بعد از کلی شکنجه، از دنیا رفته است.
تصمیم می گیرید که به سرکار بروید اما نمی دانید که چه کاری؟ مدام به خود می گویید، 30 میلیون تومان را چگونه تهیه کنم...؟
در همین افکار غوطه ورید که مادرتان با یک اسکان چای، به سویتان می آید. مدام سرفه می کند. چای را مقابلتان می گذارد و تلویزیون را روشن می کند. مجری اخبار اعلام می کند که به علت آلودگی هوا، مدارس ابتدایی تا دو روز تعطیل هستند و ساعت کاری کارمندان کاهش پیدا کرده است؟ مادرتان سری تکان می دهد و می گوید: با این مشکل تنفسی ام، چگونه به بیرون از خانه بروم؟ آلودگی هوای تهران برایم سم است.
از شنیدن سخنان مادرتان، ناراحت می شوید. اشک در چشمانتان حلقه می زند. بی آنکه چیزی بگویید، از خانه خارج  می شوید. به سرخیابان، مغازه مکانیکی یکی از آشنایانتان می روید و تقاضای کار می کنید. او به شما می گوید که ماهانه اگر مرتب به محل کار بروید، 400 هزار تومان به شما حقوق خواهد داد. حقوقش کم است و شما باید چندین سال کار کنید تا هزنیه درمان مادرتان را فراهم کنید. ناامید می شوید و بعد از پیاده روی و فکرکردن در خیابان های محله تان، دوباره به خانه بازمی گردید. کتاب زیست دبیرستان را باز می کنید تا بیهوده آن را برگ بزنید که ناگهان چشمانتان به عکس یک کلیه می افتد. بی اختیار یاد یکی از حرف های همکلاسی تان می افتید که می گفت، بعضی از بیمارستان ها نیاز به کلیه دارند و حاضرند بابت آن 40 میلیون تومان پول بدهند. با خودتان می گویید که باید همین کار را کنید. فردایش، از خواب که بیدار شدید به یکی از بیمارستان های نزدیک محله تان می روید و با یکی از پزشکان متخصص کلیه صحبت می کنید. او می گوید که می توانید با یک کلیه هم زندگی کنید و ...
قبول می کنید که کلیه تان را بفروشید و با هزینه اش، مادرتان را درمان کنید. در خیالتان می گویید، 30 میلیون تومان را هزینه درمان مادرم می کنم و 10 میلیون تومان را روی پول پیش خانه می گذارم. در مسیر خانه، مادرتان را در بقالی محله تان می بینید که مقداری حبوبات خریده است. آنها را از دست مادرتان می گیرید. مادرتان مدام سرفه می کند و نمی تواند به راحتی نفس بکشد. از او می خواهید که ماسکش را بزند اما مادرتان عادت به این کار ندارد اما با اصرارهای شما ماسکش را می زند. هوای تهران روز به روز آلوده تر می شود. در دلتان می گویید، کاش راهنمایی و رانندگی جلوی تردد ماشین های دودزا را می گرفت و نمی گذاشت که هوا این گونه آلوده شود. با مادرتان به خانه می روید. به حیاط خانه می روید تا آبی به صورتتان بزنید. یکی از دوستان مادرتان، به خانه تان می آید.مادرتان برگه آزمایش را به او نشان می دهد. همسایه تان با دیدن برگه آزمایش، اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید راز سرطان ریه را برملا می سازد.
مادرتان خشکش می زند و به شما نگاه می کند. سرتان را پایین می اندازید و هیچ چیز نمی گویید. مادرتان همه چیز را می فهمد اما شما به او قوت قلب می دهید. مادرتان اشک هایش را پاک می کند و می گوید: پسرم، مرا حلال کن. من رفتنی هستم. شما هم گریه می کنید و می گوید: دکتر گفته که هزینه درمانت 30 میلیون تومان است که من این پول را به زو دی تهیه می کنم. مادرتان می پرسد که چگونه و شما به دروغ می گویید که از جایی می خواهید وام بردارید. یک هفته می گذرد  و مادر شما به دلیل آلودگی هوا، قادر به خارج شدن از خانه نیست. دل را به دریا می زنید و به بیمارستان می روید، چون زمان عمل جراحی رسیده است.به مادرتان گفته اید که چند روزی را با دوستانتان به مشهد خواهید رفت. شما را به اتاق عمل می برند.آمپول بیهوشی به شما می زنند و کلیه تان را از بدنتان خارج می کنند. عمل جراحی با موفقیت انجام می گیرد. در این مدت، هر موقع که به خانه تان زنگ زدید، مادرتان جوابگو نبوده است.  نگران می شوید. بعد از چند روز، به خانه تان باز می گردید.  وقتی به کوچه تان می رسید، اعلامیه فوت یک زن را در دیوار می بینید. در دلتان می گویید، خدا رحمتش کند. جلوتر که می روید، می بینید که روی درب خانه تان هم این اعلامیه را چسبانده اند. از نزدیک که می خوانید، نام مادرتان را می بینید. ناگهان شوکه شده و بعد از مدتی فریاد می زنید و از خواب بیدار می شوید. صبح شده است و باید به دانشگاه بروید. مادرتان یک لیوان آب خنک برایتان می آورد و می گوید که خواب دیده اید؟ عرق های پیشانی تان را پاک می کنید. پدرتان تلویزیون را روشن کرده است و مجری تلویزیون  می گوید: هوای تهران آلوده است و مدارس چند روزی تعطیل است.
از جای خودتان بلند می شوید و متعجب در آینه، خودتان را نگاه می کنید. عجب خواب بدی دیده بودید. از مادر و پدرتان می خواهید که در هنگام خروج از خانه، حتما ماسکشان را بزنند چون ممکن است دچار مشکل ریه و تنفسی شود. بعد از شستن صورتتان، سراغ کیفتان می روید و موضوع پایان نامه تان را انتخاب می کنید. شما روی کاغذ می نویسید:
آلودگی هوا و سرطان ریه و مشکلات تنفسی مردم یک شهر را چگونه باید برطرف کرد؟ اگر خانواده مستضعفی دچار بیماری و مشکل سرطان شود، آیا نهاد و ارگانی هست که با حمایت و دادن وام، از آنها پشتیبانی کند؟ دولت چقدر حامی بیماران است؟ وزارت بهداشت تا چه اندازه برای پیشگیری از بیماری های ریوی و تنفسی تلاش نموده است؟ راهنمایی و رانندگی چه نقشی در کاهش آلودگی هوا دارد؟ مردم ما چقدر تلاش می کنند تا هوایی پاک داشته باشیم و ...
همه این سوالات را می نویسید اما ناچار هستید که جواب آنها را خودتان می دانید، چون واضح است. سری تکان می دهید و امیدوارید که در آینده، مسئولان کشورمان این مشکلات را برطرف شود و نسبت به آن بی تفاوت نباشند...

انتهای پیام/مصطفی قهرمانی


تاریخ انتشار : دوشنبه 27 آبان 1392 | نظرات (0)
 
   
نوشتن را با نگارش انشایی در کلاس دوم راهنمایی آغاز کردم؛ معلم گفت درباره داستان "پهلوان نه قهرمانی" انشایی بنویسیم و من در وصف "پوریای ولی" یکی از بزرگترین پهلوان ایران انشایی نوشتم؛او قرار بود با یک کشتی گیر مسابقه بدهد اما به دلیل خوشحال کردن دل مادر رقیبش، جوانمردانه بازنده میدان کشتی می شود. معلم انشاء از همکلاسی هایم خواست تا تشویقم کنند و همان تشویق،جرقه ای برایم بود و شعر این داستان را در ذهنم ماندگار کرده است: گر بر سرنفس خود امیری مردی، برکورو کر ار نکته نگیری مردی، مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ی بگیری مردی