X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مصطفی قهرمانی(خبرنگار)
>
 
نوشته شده توسط : مصطفی قهرمانی

گلایه مادر شهید ماه عسل
 
از مسئولان بنیاد شهید استان البرز


مصطفی قهرمانی(خبرنگار): مادر شهید خرم جاه در گفتگوی اختصاصی با ناچارنامه با گلایه از مسئولان بنیاد شهید کرج گفت: مسئولان بنیاد شهید کرج با اینکه از هویت اصلی فرزند شهیدم باخبر شده بودند اما همکاری زیادی با ما نکردند. وقتی در مراسم تعویض سنگ قبرشهیدمان در همدان، از آنها درخواست همکاری کرده بودیم، با بداخلاقی مواجه شدیم. آنها می گفتند که از چیزی خبر نداریم و حتی ما را از بردن پرچم ایران با آرم بنیاد شهید به بهشت زهرا(س) همدان منع می کردند.


  

 چند سالی می شود که با فرارسیدن ماه مبارک رمضان، برنامه تلویزیونی ماه عسل از شبکه 3 سیما پخش می شود. این برنامه امسال با رویکرد تازه تری پا به میدان گذاشت و در طول 30 روز توانست سوژه های خوبی را از دل مردم شکار کند. یکی از این سوژه ها در قسمت 10 در تاریخ 28 تیر ماه امسال، اختصاص به شهید زنده ای به نام محمد جواد زمردیان داشت. خانواده اش  در طول جنگ، با دیدن شهیدی که شباهت زیادی به محمد جواد داشت،  گمان می کردند که او شهید شده است و  در بهشت زهرا(س) همدان، او را به خاک سپردند تا اینکه معلوم شد که محمد جواد اسیر شده است. حالا محمد جواد زمردیان به برنماه ماه عسل آمده بود تا داستانش را تعریف کند و از مردم بخواهد که هویت واقعی شهید را شناسایی کنند. تصویر این شهید گمنام  در برنامه روز دهم ماه عسل توسط محمد جواد زمردیان و احسان علیخانی منتشر و جهت شناسایی شهید اعلام گردید و بعد از ماه مبارک رمضان پیکر این شهید والا مقام که به علت شباهت فراوان، سالها به جای شهید دیگری در همدان به خاک سپرده شد بود، شناسایی شد. او فردی نبود جز شهید ایرج خرم جاه که هویتش بعد از 27 سال شناسایی شد. شهید والامقام ایرج خرم جاه دی ماه سال ۶۵ در عملیات کربلای پنج به فیض رفیع شهادت نائل آمد و معلوم شد که خانواده اش در استان البرز زندگی می کنند.


مادر شهیدخرم جاه در گفتگوی اختصاصی با خبرنگار ناچارنامه گفت: ایرج چهارمین پسر من بود که در 13 سالگی راهی جبهه های حق علیه باطل شد . حالا  که پس از 27 سال به فرزندم رسیدم، از خوشحالی نمی دانم که چه بگویم...

وی در خصوص قسمت 10 برنامه ماه عسل که عکس فرزند شهیدش در آن پخش شد، گفت: من اصلا این برنامه را ندیدم. بعد از پخش این برنامه بود که تعدادی از اهالی محل وقتی مرا می دیدند، مژده می دادند که  فرزندم در ماه عسل پیدا شده است. بعد از مدتی اعلام شد که آن شهید ماه عسل، واقعا فرزندم بوده است.

مادر شهید خرم جاه درباره احساساتش گفت: احساساتم توصیف نشدنی است. نمی توانم بگویم که چقدر خوشحالم و خدا را شاکرم.

وی در خصوص عدم همکاری مسئولان بنیاد شهید کرج با این خانواده، گفت:
مسئولان بنیاد شهید کرج با اینکه از هویت اصلی فرزند شهیدم باخبر شده بودند اما همکاری زیادی با ما نکردند و در مراسم تعویض سنگ قبرشهیدمان که باید به همدان می رفتم، وقتی از آنها درخواست همکاری کردیم، با بداخلاقی  و رفتار سرد مواجه شدیم. آنها می گفتند که ما از چیزی خبر نداریم و حتی ما را از بردن پرچم ایران با آرم بنیاد شهید به گلزار شهدای همدان منع می کردند.

این مادر شهید در خصوص اکرام به خانواده معظم شهدا گفت: تکریم خانواده شهیدا اول باید از سوی مسئولان بنیاد شهید صورت گیرد و بعد در بین مردم فراگیر شود اما متاسفانه ابتدا باید فرهنگ تکریم خانواده معظم شهدا را در بین آنها ترویج داد. من واقعا به دلیل عدم همکاری و رفتار نامناسب مسئولان بنیاد شهید کرج متاسفم.

مادر شهید خرم جاه در ادامه افزود: پسرم ایرج روحیات خاصی در زندگی اش داشت. با اینکه خودمان وضع مالی مناسبی نداشتیم اما به فقرا کمک می کرد. مرتبا نماز شب را می خواند و وقتی به او می گفتند، ایرج تو کوچک هستی و برایت هنوز نماز شب زود است، اما مرا سفارش به خواندن نماز شب می کرد.

وی در خصوص خوابی از ایرج دیده است، گفت: من چندین بار خوابش را دیده ام اما همیشه از از فراغش غصه می خوردم. یک بار به خوابم آمد و گفت: «مادر جان، چرا ناراحتی؟ پیکرم را ببین... من سالم هستم و چرا ناراحتی؟ هیکل مرا نگاه گن و غصه نخور. »وقتی به مزارش در همدان رفته بودم، تازه فهمیدم که این مزار را چندین بار در خواب دیده ام.

این مادر شهید ادامه داد: روز تعویض سنگ قبر پسرم، با چادر سفیدبه دیدنش رفتم چون خودش در وصیت نامه اش نوشته بود که بعد از شهادتش لباس مشکی نپوشیم چون دشمن خوشحال می شود. من هم با چادر سفید رفتم چون آن روز، روز جشن فرزندم بود.

مادر شهید خرم جاه در پایان خاطر نشان کرد:
 بعد از این، به مزار فرزندم می روم و از نزدیک با او درد دل می کنم. تلاش هایم را می کنم که مزارش را به محل زندگی خودمان منتقل کنم و امیدوارم مسئولان با این امر موافقت کنند.


انتهای پیام/


تاریخ انتشار : سه‌شنبه 5 شهریور 1392 | نظرات (0)
 
   
نوشتن را با نگارش انشایی در کلاس دوم راهنمایی آغاز کردم؛ معلم گفت درباره داستان "پهلوان نه قهرمانی" انشایی بنویسیم و من در وصف "پوریای ولی" یکی از بزرگترین پهلوان ایران انشایی نوشتم؛او قرار بود با یک کشتی گیر مسابقه بدهد اما به دلیل خوشحال کردن دل مادر رقیبش، جوانمردانه بازنده میدان کشتی می شود. معلم انشاء از همکلاسی هایم خواست تا تشویقم کنند و همان تشویق،جرقه ای برایم بود و شعر این داستان را در ذهنم ماندگار کرده است: گر بر سرنفس خود امیری مردی، برکورو کر ار نکته نگیری مردی، مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ی بگیری مردی