X
تبلیغات
نماشا
رایتل
مصطفی قهرمانی(خبرنگار)
>
 
نوشته شده توسط : مصطفی قهرمانی

عکس/ مراسم خاکسپاری مرحوم ایرج قادری


چرا ایرج قادری غریبانه به خاک سپرده شد؟


وبلاگ مصطفی قهرمانی(خبرنگار): برگزاری زودهنگام مراسم تشییع جنازه و سپس دفن پیکر ایرج قادری هرچند سوء تفاهمات بسیاری را در میان مخاطبان سینما به وجود آورد اما با این حال تهمینه اطمینان مقدم همسر ایرج قادری از این مساله سخن گفته که ایرج به خواست خودش چنین در خاک آرمید.


ایرج قادری کارگردان و بازیگر سینما در سکوت به خاک سپرده شد|www.shadifun.com
























متن کامل یادداشت تهمینه در این باره را به نقل از «اعتماد» می خوانید:

با خواست خودش چنین در خاک آرمید

 ایرج قادری بزرگمردی که به عشق مردم و برای مردم زندگی کرد و زندگیش را روی پرده های نقره ای جاودانه ساخت با خواست خود چنان در خاک آرمید که گرانی جسمش بر شانه های مردمی که مهرش را به دل داشتند و هنرش را به جان خریدار بودند، حتی برای لحظه ای سنگینی نکند.

 او میخواست آخرین خاطره هایش بر پرده نقره ای باشد

 او می خواست آخرین خاطره هایش همانی باشد که روزگاری بر پرده سینما و قاب تلویزیون بود تا وداع ابدی اش در آرامستان نباشد گویی که هر روز به لطف هنرش می شود دیدار تازه کرد تا هر کجا نام ایرج قادری بر صفحه ای نشست همگان به یاد قامت استواری که خم نشد جز در درگاه معبودش از جا برخیزند و این چنین بماند در یادهای عاشقانش.

از دوستان واقعی اش، همان مردمی که او هم عاشقانه دوستشان داشت، سپاسگزارم

بنا به خواسته اش هزینه مراسم ترحیم و مراسم مشابه به حساب موسسه محک یعنی موسسه حمایت از کودکان سرطانی واریز شده است تا او که خود پنجه در پنجه سرطان داشت بازیگر لحظات سخت کودکانی باشد که در چنبره این بیماری اسیرند. از دوستان واقعی اش، همان مردمی که او هم عاشقانه دوستشان داشت، سپاسگزارم. همانانی که میدانم برای روح بلندش از درگاه پروردگار طلب آمرزش می کنند.


تاریخ انتشار : شنبه 18 آذر 1391 | نظرات (0)
 
   
نوشتن را با نگارش انشایی در کلاس دوم راهنمایی آغاز کردم؛ معلم گفت درباره داستان "پهلوان نه قهرمانی" انشایی بنویسیم و من در وصف "پوریای ولی" یکی از بزرگترین پهلوان ایران انشایی نوشتم؛او قرار بود با یک کشتی گیر مسابقه بدهد اما به دلیل خوشحال کردن دل مادر رقیبش، جوانمردانه بازنده میدان کشتی می شود. معلم انشاء از همکلاسی هایم خواست تا تشویقم کنند و همان تشویق،جرقه ای برایم بود و شعر این داستان را در ذهنم ماندگار کرده است: گر بر سرنفس خود امیری مردی، برکورو کر ار نکته نگیری مردی، مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ی بگیری مردی