X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
مصطفی قهرمانی(خبرنگار)
>
 
نوشته شده توسط : مصطفی قهرمانی

اختصاصی وبلاگ مصطفی قهرمانی(خبرنگار)


جشن عقدی که با خون


پایان یافت(2)


وبلاگ مصطفی قهرمانی(خبرنگار): روز جمعه قرار بود مراسم جشن عقد یک بنده خدایی برگزار شود.مراسم خوبی بود و به همه خوش گذشت. آخر مراسم بود که برادران داماد رفتند تا ماشین را از کوچه بغلی که پارک کرده بودند، در بیارند که موقع دنده عقب گرفتن، ماشینشان به بیل می خورد.کارگران که مشغول بنایی خانه ای بودند، به راننده ناسزامی گویند و همین موضوع عامل برای درگیری آنها می شود...


روز جمعه قرار بود مراسم جشن عقد یک بنده خدایی برگزار شود.مراسم خوبی بود و به همه خوش گذشت. آخر مراسم بود که برادران داماد رفتند تا ماشین را از کوچه بغلی که پارک کرده بودند، در بیارند که موقع دنده عقب گرفتن، ماشینشان به بیل می خورد.کارگران که مشغول بنایی خانه ای بودند، به راننده ناسزامی گویند و همین موضوع عامل برای درگیری آنها می شود. برادر داماد از ماشین پیاده شده و به سمت کارگرنما(شاید صاحب خانه بوده باشد در لباس کارگری)حمله می کند و شروع به داد و فریاد می کند. برادر کوچک داماد خبر دعوا را به برادران دیگرش می رساند و آنها وارد کوچه می شوند و با سرخونی برادرشان مواجه می شوند.گویا کارگران با چوب فرق سرش را شکافته بودند. او هم با کارگران و اعضای خانه درگیر می شود و کار به کتک کاری می کشد اما به فرق سراو هم چوب می زنند و او بیهوش به زمین می افتد. مهمانان دعوت شده به مراسم که خبرکتک کاری را می شنوند، به کوچه می ریزند و در کوچه قلقه ای می شود. همه به سوی اعضای خانه و کارگران حمله می کنند و هر چه در دست دارند به سویشان می اندازد. اعضای خانه برای دفاع از خود، به سوی جمعیت آجر پرتاب می کنند و با چوب از خود دفاع می کنند اما در نهایت نامردی هر کسی را جلوی خود می بینند، زخمی می کنند.نزاع دسته جمعی در کوچه به وجود آمده بود. در یک طرف 30 یا 40 نفر از مهمانان دعوت شده به مراسم جشن ایستاده بودند و در طرف دیگر اعضای خانه و کارگران و همسایه ها و مدام به همدیگر حمله می کنند.وضع آشفته بازاری بود. آنها که می خواستند جمعیت را متفرق کنند یا دعواکننده ها را از هم جدا کنند، خودشان هم کتک می خوردند. دایی داماد هم با دیدن سرشکسته خواهرزاده اش وارد میدان شد و او هم از ناحیه زیر چشم مجروح شد. خیلی اوضاع بدی شده بود. یکی دشنام می داد، یکی داد و فریاد می کرد و یکی آجر پرتاب می کرد و دیگری با چوب بیل حمله ور می شد.نمی شد جنگ را پایان داد تا اینکه پلیس وارد میدان شد. گویا همسایه ها پلیس را خبردار کرده بودند. یک نیروی کلانتری با موتور برای سرکشی به محل آمد و با دیدن این اوضاع آشفته، درخواست نیروی کمکی کرد.وقتی به جمعیت رفت تا علت را جویا شود، باز نزاع و درگیری پیش آمد و نمی توانست جمعیت را از هم دور کند. نیروی کمکی دوم کلانتری هم با موتور آمد و از دعواکاران خواست تا به کلانتری برای شکایت بیایند. خلاصه برادران داماد با سرشکسته به کلانتری رفتند و کارگران و اعضای خانه هم برای شکایت به آنجا مراجعه کردند. این وسط دو نفر به عنوان شاهد ماجرا به کلانتری رفته بودند  که آنها هم گرفتار شدند. یکی از شاهدان را به داخل کلانتری راه نمی دادند که با سرباز جلوی درب درگیری لفظی پیدا می کند و او را هم داخل کلانتری می برند. حالا از مهمانان دعوت شده به مراسم 5 نفر در کلانتری بودند و از کارگران و اعضای خانه فقط 2 نفر.

همسایه های محل هم برای طرفداری از همسایه خودشان،به کلانتری رفته بودند تا بگویند آنها تقصیری نداشته اند، در صورتی که اول اعضای خانه دشنام داده و دعوا را شروع کرده بودند.سرهنگی از کلانتری برای نوشتن گزارش به محل رفت تا از ماجرا پرده برداری کند. خطاکاران شب را در کلانتری گذراندند تا صبح فردایش به دادسرا بروند. در دادسرا قاضی پرونده از آنها خواست که رضایت دهند و به دعوا پایان دهند که بعد از مدتی،دو طرف راضی می شوند که رضایت دهند. قاضی پرونده با اینکه دو طرف حاضر شدند تا رضایت بدهند، اما به دلیل به هم زدن نظم عمومی شهر، این 7 نفر را به یک هفته بازداشت محکوم می کند، آن هم فقط به این دلیل که...


ادامه دارد...


تاریخ انتشار : شنبه 17 تیر 1391 | نظرات (1)
 
   
نوشتن را با نگارش انشایی در کلاس دوم راهنمایی آغاز کردم؛ معلم گفت درباره داستان "پهلوان نه قهرمانی" انشایی بنویسیم و من در وصف "پوریای ولی" یکی از بزرگترین پهلوان ایران انشایی نوشتم؛او قرار بود با یک کشتی گیر مسابقه بدهد اما به دلیل خوشحال کردن دل مادر رقیبش، جوانمردانه بازنده میدان کشتی می شود. معلم انشاء از همکلاسی هایم خواست تا تشویقم کنند و همان تشویق،جرقه ای برایم بود و شعر این داستان را در ذهنم ماندگار کرده است: گر بر سرنفس خود امیری مردی، برکورو کر ار نکته نگیری مردی، مردی نبود فتاده را پای زدن، گر دست فتاده ی بگیری مردی